محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2770

تاريخ الطبرى ( فارسي )

زدم كه به خدا بهترين اسب بود ، تنى چند از آنها با اسب از دنبال من تاختند اما به من نرسيدند . اسب را همچنان تاختم و اين به هنگام شب بود و چون بدانستم كه آنها را پشت سر نهاده‌ام و ايمن شدم ، بر آن آهسته و ملايم مىرفتم . همچنان مىرفتم تا به يكى از بوميان رسيدم و گفتم پيش روى من برو تا مرا به راه بزرگ ، راه كوفه ، برسانى ، و او چنان كرد ، به خدا چيزى نگذشت كه به كوثى رسيدم . برفتم تا به جايى رسيدم كه رود پهن و فراخ بود و اسب را در رود راندم و از آنجا عبور كردم . آنگاه برفتم تا به دير كعب رسيدم ، پياده شدم و اسب خويش را بستم و راحتى دادم ، آنگاه چرتى زدم و خيلى زود برخاستم و بر پشت اسب نشستم و لختى از شب برفتم . پس از آن باقى مانده شب شترى گرفتم و نماز صبح را در مزاحميه دو فرسخى قبين بكردم ، آنگاه برفتم و هنگام برآمدن روز وارد كوفه شدم . هماندم شريك بن نمله محاربى پيش من آمد كه خبر خويش و خبر يارانش را با وى بگفتم و از او خواستم كه مغيرة بن شعبه را ببيند و براى من از او امان بگيرد . گفت : « ان شاء الله امان خواهى يافت كه بشارت آورده اى . به خدا همه شب در انديشهء كار اين قوم بوده‌ام . » گويد : پس شريك محاربى برون شد و با شتاب پيش مغيرة بن شعبه رفت و اجازهء ورود يافت و گفت : « بشارتى آورده‌ام و حاجتى دارم حاجتم را برآر تا بشارت را بگويم . » گفت : « حاجتت برآورده شود ، بشارت را بگوى » گفتم : « اينكه عبد الله بن عقبهء غنوى را كه با اين قوم بوده امان دهى . » گفت : « به خدا دوست داشتم همهء آنها را پيش من آورده بودى كه امانشان مىدادم . » گفت : « بشارت كه همهء آن قوم كشته شدند ، يار من با آنها بوده و چنان كه به من گفته جز وى كسى از آنها جان نبرده »